تبلیغات
نهج الولایه - ادامه تفاسیر نهج البلاغه
یکشنبه 11 مهر 1389

ادامه تفاسیر نهج البلاغه

   نوشته شده توسط:    

[ 403 ]

فضایلهم و مناقبهم ما تعاقب على اللّیل و النّار ، سلام اللّه علیهم أجمعین ، و لعنة اللّه على أعدائهم و منكری فضائلهم إلى یوم الدّین .

الترجمة

بعضی دیگر از این خطبه شریفه در صفة ملائكه است میفرماید :

بعد از خلق آسمان بیافرید حق سبحانه و تعالى از براى ساكن فرمودن در آسمانهاى خود و معمور ساختن صفحه پهن بلند از ملكوت خود خلقی عجیب از ملائكه خود پس پرساخت بایشان فرجهاى كشادگیهاى آسمانرا ، و مملوّ نمود بایشان كشادگیهاى فضاهاى آنرا ، و میان وسعتهاى این كشادگیها است صوتهاى بلند تسبیح كنندگان از ایشان در حرمهاى قدس و طهارت و پرده‏هاى حجابهاى عظمت و سراپردهاى بزرگی و عزّت و در پس این زلزله و اضطرابى كه كر میشود از آن گوشها ، اشراقات نورى است كه بازمیدارد دیدها را از رسیدن بآن ، پس مى‏ایستد آن دیدها ذلیل و متحیّر بر حدود آن .

آفرید خداوند متعال آن ملائكه را بر صورتهاى مختلفه و اندازهاى متفاوته در حالتیكه صاحبان بالها هستند كه تسبیح میكنند بزرگى عزّت او را ، در حالتیكه بخود نمى‏بندند آنچه كه ظاهر شده در مخلوقات از صنع قدر او ، و ادّعا نمیكنند اینكه ایشان مى‏آفرینند چیزیرا با آفریدگار از آنچیزیكه یگانه است او سبحانه بآفریدن آن ، بلكه ایشان بندگانی هستند گرامى داشته شده در حالتی كه پیشى نمیگیرند بخدا در گفتار خودشان ، و ایشان بفرمان او سبحانه عمل مینمایند .

گردانید حقتعالى ایشانرا در آنجا كه هستند ، یعنى در مقامات خودشان كه حظایر قدس است أهل أمانت بروحى خود و تحمیل نمود ایشانرا در حالتیكه ارسال میشوند بسوى پیغمبران أمانتهاى أوامر و نواهی خود را ، و معصوم ساخت ایشانرا از شك كردن در شبهها ، پس نیست از ایشان میل كننده از راه رضاى او ،

و مدد نمود ایشان را بفایده‏هاى اعانت بسوى طاعات ، و لازم فرمود قلبهاى ایشانرا تواضع خضوع وقار را ، و گشود بجهت ایشان درهاى سهل و آسان بسوى تمجیدات

[ 404 ]

خود ، و بر پا نمود از براى ایشان منارهاى آشكار بر نشانهاى توحید خود .

گران نكرد ایشانرا گران سازندهاى گناهها ، و ضعیف ننمود ایشان را تعاقب و تناوب شبها و روزها ، و نینداخت شكها بمحرّكات فاسده خود محكمى ایمان ایشانرا ، و عارض نشد ظنّها و وهمها بر مواضع عقد یقین ایشان ، و بر نیفروخت بر افروزندگیهاى حقد و حسد در میان ایشان ، و سلب نكرد از ایشان حیرت چیزى را كه چسبیده از معرفت او بقلب ایشان ، و ساكن شده از عظمت و هیبت او در میان سینهاى ایشان ، و طمع ننموده در ایشان وسوسه‏ها تا اینكه بكوبد با استیلاى خود یا اینكه تناوب نماید با چرك خود بفكرهاى ایشان .

بعضى از ایشان آنانند كه قرار گرفته در أبرهاى مخلوق شده گران بار بباران ، و در كوههاى بزرك بلند ، و در سیاهى تاریكى كه هدایت یافته نمیشود در آن ، و بعضى دیگر آنانند كه دریده است قدمهاى ایشان حدود زمین پائین را ، پس آن قدمها بمنزله علمهاى سفیدند كه فرو رفته باشند در مواضع خرق هوا و شكاف آن ، و در زیر آن علمها است بادى كه ساكن است و پاكیزه كه بازداشته است آن علمها را بر مكانی كه منتهى شده آن علمها از حدود بنهایت رسیده .

بتحقیق كه فارغ نموده ایشان را از ما سوا شغلهاى عبادت او سبحانه ، و وصل نموده است حقیقتهاى ایمان میان ایشان و میان معرفت آنرا ، و بریده است ایشانرا یقین و اذعان بخدا از غیر آن ، و مایل ساخته ایشانرا بسوى حیرانی او ، و در نگذشته است رغبتهاى ایشان از آن چیزیكه نزد او است بسوى آنچیزیكه نزد غیر او است .

بتحقیق كه چشیده‏اند شیرینى معرفت او را ، و آشامیده‏اند با كاسه سیراب كننده از شراب محبّت او ، و متمكّن و برقرار شده از ته دلهاى ایشان رگهاى خوف و خشیت او ، پس خم كرده‏اند بدرازى عبادت راستى پشت‏هاى خودشان را ، و تمام نكرده درازى رغبت بسوى او مادّه تضرّع ایشان‏را ، و رها نكرده از گردنهاى ایشان بزرگى قرب و منزلت بحضرت ربّ العزّة ریسمان خشوع و ذلّترا و غالب نشده بر ایشان عجب و خودپسندى تا اینكه بسیار شمارند آنچه كه پیش

[ 405 ]

گذشته از ایشان از طاعات و عبادات ، و نگذاشته از براى ایشان خوارى كه ناشی شده از ملاحظه جلال پروردگار نصیب و بهره در تعظیم و بزرگ دانستن حسنات خودشان ، و جارى نشده سستیها در ایشان با درازى جدّ و جهد ایشان .

و ناقص نگشته رغبتهاى ایشان تا مخالفت كنند و عدول نمایند از امیدوارى پروردگار خودشان ، و خشك نگشته بجهة طول راز و نیاز اطراف زبانهاى ایشان و مالك نشده است ایشانرا شغلهاى خارج از عبادت تا اینكه منقطع شود بسبب پنهانی تضرّع ایشان بسوى او آوازهاى بلند ایشان ، و مختلف نشده در صفهاى عبادت دوشهاى ایشان ، و ملتفت نساخته‏اند بسوى راحتى كه باعث تقصیر در امر او است گردنهاى خودشانرا ، و غالب نمیشود بر عزم جدّ و جهد ایشان بیخردی غفلتها ، و تیر نمیاندازند در همّتهاى ایشان فریب دهندگان شهوتها .

بتحقیق كه اخذ نموده‏اند صاحب عرش را ذخیره بجهة روز حاجت‏شان ،

و قصد كرده‏اند او را نزد بریده شدن خلق بسوى مخلوقات برغبتشان ، قطع نمیتوانند كنند پایان غایه عبادت او را ، و باز نمیگرداند ایشان را حرص و محبّت بلزوم طاعت او مگر بسوى مادّهائی كه بریده نمیشوند آن مادّها كه از دل ایشانست كه عبارت‏اند از خوف و رجا آن ، بریده نشده اسباب ترس از ایشان تا سست شوند در جدّ و جهد خودشان :

و أسیر ننموده ایشان را طمعهاى دنیوی تا اینكه اختیار نمایند سعى نزدیك در تحصیل دنیا را بر كوشش خودشان در تحصیل سعادت آخرت ، و بزرگ نمیشمارند آنچه كه گذشته از اعمال ایشان ، و اگر بزرك شمارند أعمال خودشان هر آینه باطل و زایل مینماید رجاء و امیدواری ایشان ترسهاى ایشان‏را ، و اختلاف نمى‏نمایند در ذات و صفات پروردگار بسبب غلبه شیطان بر ایشان ، و پراكنده نساخته ایشان را بدى بریدن از یكدیگر ، و مالك نشده ایشان را خیانت حسد

[ 406 ]

بردن بیكدیگر ، و متفرّق نساخته ایشان را مواضع صرف شكّ و كمان ، و منقسم نگردانیده ایشان را اختلافهاى همّتها .

پس ایشان أسیران ایمانند كه رها ننموده ایشان را از بند ایمان میل نمودن از حق و نه عدول كردن از منهج صدق و نه سستى در عبادت و نه كاهلى در طاعت ، و نیست در طبقهاى آسمان جاى پوستى مگر كه بر او است ملك سجد ،

كننده یا سعى نماینده شتابنده كه زیاده میگردانند بر درازى طاعت بپروردگار خودشان علم و یقین را ، و افزون میگرداند عزّت كردگار ایشان در دلهاى ایشان عطم و شأن را . هذا آخر الجزء السادس من هذه الطبعة النفیسة و قد تمّ تصحیحه و تهذیبه بید العبد « السید ابراهیم المیانجى » عفى عنه و عن والدیه فى الیوم الثانى من شهر ذى الحجة الحرام سنة 1379 و یلیه انشاء اللّه الجزء السابع و اوله :

« الفصل السادس » من المختار التسعین و الحمد للَّه أولا و آخرا .

[ 2 ]

ج 7

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

تتمة خطبه نودم

الفصل السادس

منها فى صفة الارض و دحوها على الماء

كبس الأرض على مور أمواج مستفحلة ، و لجج بحار زاخرة ،

تلتطم أو اذیّ أمواجها ، و تصطفق متقاذفات أثباجها ، و ترغو زبدا كالفحول عند هیاجها ، فخضع جماح الماء المتلاطم لثقل حملها ، و سكن هیج ارتمائه إذ وطئته بكلكلها ، و ذلّ مستخذئا إذ تمعّكت علیه بكواهلها ، فأصبح بعد اصطحاب أمواجه ساجیا مقهورا ، و فی حكمة الذّلّ منقادا أسیرا ، و سكنت الأرض مدحوّة فی لجّة تیّاره ، و ردّت من نخوة بأوه و اعتلائه ، و شموخ أنفه و سموّ غلوائه ، و كعمته على

[ 3 ]

كظّة جریته ، فهمد بعد نزقاته ، و لبد بعد زیفان و ثباته ، فلمّا سكن هیج الماء من تحت أكنافها ، و حمل شواهق الجبال البذّخ على أكنافها ، فجر ینابیع العیون من عرانین أنوفها ، و فرّقها فی سهوب بیدها و أخادیدها ، و عدّل حركاتها بالرّاسیات من جلامیدها ، و ذوات الشّناخیب الشّمّ من صیا خیدها ، فسكنت من المیدان برسوب الجبال فی قطع أدیمها و تغلغلها ، متسرّبة فی جوبات خیاشیمها و ركوبها أعناق سهول الأرضین و جراثیمها ، و فسح بین الجوّ و بینها ، و أعدّ الهواء متنسّما لساكنها ، و أخرج إلیها أهلها على تمام مرافقها ، ثمّ لم یدع جرز الأرض الّتی تقصر میاه العیون عن روابیها ، و لا تجد جداول الأنهار ذریعة إلى بلوغها ، حتّى أنشأ لها ناشئة سحاب تحیی مواتها ،

و تستخرج نباتها ، ألّف غمامها بعد افتراق لمعه ، و تباین قزعه ،

حتّى إذا تمخّضت لجّة المزن فیه ، و التمع برقه فی كففه ، و لم ینم و میضه فی كنهور ربابه ، و متراكم سحابه ، أرسله سحّا متداركا قد أسف هیدبه ، تمریه الجنوب درر أهاضیبه ، و دفع شئآبیبه ،

فلمّا ألقت السّحاب برك بوانیها ، و بعاع ما استقلت به من العب‏ء المحمول علیها ، أخرج به من هو امد الأرض النّبات ، و من زعر الجبال

[ 4 ]

الأعشاب فهى تبهج بزینة ریاضها ، و تزد هی بما ألبسته من ریط أزاهیرها ، و حلیة ما سمّطت به من ناضر أنوارها ، و جعل ذلك بلاغا للأنام ، و رزقا للأنعام ، و خرق الفجاج فی آفاقها ، و أقام المنار للسّالكین فی جوادّ طرقها .

اللغة

( دحا ) اللّه الأرض یدحوها دحوا بسطها و دحیا لغة و ( كبس ) الرّجل رأسه فی قمیصه اذا أدخله فیه و كبس البئر و النهر اذا طنّها بالتراب و فى شرح المعتزلی كبس الأرض أى أدخلها الماء بقوّة و اعتماد شدید و ( استفحل ) الأمر تفاقم و اشتدّ و ( اللّجج ) جمع اللّجة و هی معظم الماء قال سبحانه :

فی بَحْرٍ لُجِّیِّ یَغْشاهُ مَوْجٌ و ( الأواذى ) جمع الآذى بالمدّ و التشدید و هو الموج الشدید و ( الصفق ) الضرب یسمع له صوت و الصرف و الرّد و ( الثبج ) بتقدیم الثاء المثلّثة على الباء الموحّدة معظم البحر و الجمع أثباج كسبب و أسباب و فى شرح المعتزلى أصل الثبج ما بین الكاهل الى الظهر و المراد أعالى الأمواج و ( ترغو زبدا ) من الرغا و هو صوت الابل و قیل من الرّغوة مثلّثة و هى الزّبد یعلو الشى‏ء عند غلیانه یقال : رغا اللّبن أى صارت له رغوة ففیه تجرید و ( جماح ) الماء غلیانه من جمح الفرس اذا غلب فارسه و لم یملكه و ( هیج ) الماء ثورانه و فورته و ( الارتماء ) الترامى و التقاذف و أصل ( الوطى ) الدّوس بالقدم و ( الكلكل ) بالتخفیف الصدر قال امرء القیس :

فقلت له لما تمطّى بصلبه
و أردف اعجازا و ناء بكلكل

و ربما جاء فی ضرورة الشّعر بتشدید اللام الثانیة و ( ذلّ ) أى صار ذلیلا أو ذلو لا ضدّ الصّعب و فى بعض النسخ كلّ أى عرض له الكلال من كلّ السّیف اذا لم یقطع و ( المستخذى ) بغیر همز كما فى النسخ الخاضع و المنقاد و قد یهمز على الأصل

[ 5 ]

و ( تمعّكت ) الدابة تمرّغت فى التراب و ( الكاهل ) ما بین الكتفین و ( الاصطخاب ) افتعال من الصخب و هو كثرة الصّیاح و اضطراب الأصوات و ( الحكمة ) محرّكة وزان قصبة حدیدة فى اللّجام تكون على حنك الفرس تذلّلها لراكبها حتّى تمنعها الجماح و نحوه مأخوذة من الحكم و هو المنع یقال : حكمت علیه بكذا اذا منعته من خلافه فلم یقدر على الخروج منه و ( التیّار ) الموج و قیل أعظم الموج ، و لجّته أعمقه و ( النخوة ) الافتخار و التعظم و الانفة و الحمیة و ( البأو ) الكبر و الفخر یقال بأى كسعى و كدعا قلیل بأوا و بأواء فخر و تكبّر و نفسه رفعها و فخربها و ( شمخ ) الجبل شموخا علا و طال و الرّجل بأنفه تكبّر و ( الغلواء ) بضم الغین المعجمة و فتح اللاّم و قد تسكن الغلو و أوّل الشّباب و سرعته و مثله الغلوان بالضمّ و ( كعمت ) البعیر من باب منع شددت فاه بالكعام و هو على وزن كتاب شی‏ء یجعل فى فیه اذا هاج لئلاّ یعضّ أویأ كل و ( الكظة ) شی‏ء یعترى الممتلى من الطعام یقول : كظه الطعام ملأه حتى لا یطیق التنفس و اكتظّ المسیل بالماء ضاق به لكثرته أو هو من الكظاظ وزان كتاب و هو الشدّة و التّعب و طول الملازمة و ( الجریة ) بكسر الجیم مصدر جرى الماء أو حالة الجریان و ( همدت ) الریح سكنت و همود النار خمودها و ( نزق ) الفرس من باب نصر و ضرب و سمع نزقا و نزوقا نزى و وثب و النزقات دفعاته و ( لبد ) بالأرض من باب نصر لبودا لزمها و أقام بها و منها اللبد وزان صرد و كتف لمن لا یبرح منزله و لا یطلب معاشا و ( زاف ) البعیر یزیف زیفا و زیفانا تبختر فى مشیته و فى بعض النسخ بعد زفیان و ثباته بتقدیم الفاء على الیاء و هو شدّة هبوب الریح یقال : زفت الریح السحاب اذا طردته و ( الوثبة ) الطفرة و ( الأكناف ) بالنون جمع الكنف محركة كالأسباب و السبب و هو الجانب و الناحیة و ( شواهق ) الجبال عوالیها و ( البذخ ) جمع الباذخ و هو العالى و ( الینبوع ) ما انفجر من الأرض من الماء و قیل الجدول الكثیر الماء و ( عرنین الانف ) أوّله تحت مجتمع الحاجبین و ( السّهب ) الفلاة البعیدة الأكناف و الأطراف و ( البید ) بالكسر جمع بیداء و هى الفلاة التی تبید سالكها

[ 6 ]

أى ینقطع و یهلك و ( الأخادید ) جمع الأخدود و هو الشقّ فى الأرض قال تعالى :

قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ .

و ( الراسیات ) جمع الراسیة من رسى السّفینة وقفت على البحر و ارسیته قال تعالى :

بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَ مُرْسیها .

و ( الجلامید ) جمع جلمدوزان جعفر و هو الصخر كالجلمود بضمّ و ( الشناخیب ) جمع شنخوب بالضّم أیضا و هو أعلى الجبل و ( الشم ) جمع الشمیم أى المرتفع و ( الصیاخید ) جمع الصّیخود و هی الصخرة الصلبة ( فى قطع ) ادیمها فى بعض النسخ وزان عنب جمع قطعة بالكسر و هى الطائفة من الشى‏ء تقطع و الطائفة من الأرض اذا كانت مفروزة و فی بعضها بسكون الطاء وزان حبر و هی طنفسة 1 یجعلها الراكب تحته و یغطى كتفی البعیر و جمعه قطوع و أقطاع و ( أدیم ) الأرض وجهها و الأدیم أیضا الجلد المدبوغ و ( التغلغل ) الدخول و ( السّرب ) محركة بیت فی الأرض لا منفذله یقال : تسرب الوحش و انسرب فى جحره أى دخل و ( الجوبة ) الحفرة و الفرجة و ( الخیشوم ) أقصى الانف و ( جرثومة ) الشی‏ء أصله و قیل التراب المجتمع فی اصول الشجرة و هو الأنسب و ( فسح ) له من باب منع أى وسّع و ( المتنسّم ) موضع التنسّم و التّنفس من تنسّم اذ إطلب النسیم و استنشقه و ( مرافق ) الدّار ما یستعین به أهلها و یحتاج الیه فی التعیش و فی القاموس مرافق الدار مصاب الماء و نحوها و ( الجرز ) بضمتین الأرض التی لانبات بها و لا ماء و قال تعالى :

أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ و ( الرابیة ) ما ارتفع من الأرض و كذلك الربوة بالضمّ و ( الجدول ) وزان جعفر النهر الصغیر و ( ناشئة ) السّحاب أوّل ما ینشأ منه أى یبتدء ظهوره ، و یقال : نشأت

-----------
( 1 ) الطنفسة مثلثة الطاء و الفاء و بكسر الطاء و فتح الفاء و بالعكس واحدة الطنافس للبسط و الثیاب

[ 7 ]

السّحاب اذا ارتفعت و ( الغمام ) جمع غمامة بالفتح فیهما و هی السحابة البیضاء و ( اللّمع ) على وزن صرد جمع لمعة و هی فى الأصل قطعة من النبت اذا اخذت فی الیبس كأنها تلمع و تضى‏ء من بین سایر البقاع و ( القزع ) جمع قزعة بالتحریك فیهما و هی القطعة من الغیم و فی الحدیث كأنهم قزع الخریف و ( تمخضت ) أى تحركت بقوّة من المخض و هو تحریك السقاء الذى فیه اللّبن لیخرج زبده و ( المزن ) بضم المیم جمع مزنة و هی السحابة و ( كففه ) حواشیه و جوانبه و طرف كل شی‏ء كفه بالضمّ و عن الاصمعى كلّ ما استطال كحاشیة الثوب و الرّمل فهو كفة بالضمّ و كلّ ما استدار ككفة المیزان فهو كفة بالكسر و یجوز فیه الفتح و ( و میض ) البرق لمعانه و ( الكنهور ) وزان سفرجل قطع من السحاب كالجبال أو المتراكم منه و ( الرباب ) السّحاب الأبیض جمع ربابة و فی شرح المعتزلی یقال : أنه السحاب الذی تراه كأنه دون السحاب و قد یكون أسود و قد یكون أبیض و ( المتراكم ) و المرتكم المجتمع و ( السحّ ) الصب و السّیلان من فوق و ( تدارك ) القوم اذا لحق آخرهم أولهم و ( اسفّ ) الطایر دنا من الأرض و ( الهیدب ) السحاب المتدلی أو ذیله من هدبت العین طال هدبها و تدلّى أشفارها و ( تمریه ) الجنوب من مری الناقة یمریها اى مسح ضرعها فامرت هى أى درّ لبنها و عدّى ههنا إلى مفعولین و فی بعض النسخ تمری بدون الضمیر هكذا قال فی البحار و الأنسب عندی أن یجعل تمری على تقدیر وجود الضمیر كما فی اكثر النسخ بمعنى تستخرج یقال :

مرى الشی‏ء اذا استخرجه و هو احد معانیه كما فى القاموس و ( الدرر ) كعنب جمع درّة بالكسر و هو الصبّ و الاندقاق و ( الأهاضیب ) جمع هضاب و هو جمع هضب و هو المطر و ( دفع ) جمع دفعة بضم الدال فیهما و هی المرة من المطر و ( الشآبیب ) جمع شؤبوب و هو ما ینزل من المطر دفعة بشدّة و قوّة و ( البرك ) الصدر و ( البوانى ) قوائم الناقة و فی شرح المعتزلی بوانیها بفتح النون تثنیة بوان على فعال بكسر الفاء و هو عمود الخیمة و الجمع بون ، قال فى البحار فی النسخ القدیمة المصححة على صیغة الجمع و فی النهایة فسّر البوانى بأركان البنیة و فى القاموس بقوائم الناقة قال :

[ 8 ]

و البوانی أضلاع الزور 1 و قوائم الناقة 2 و القی بوانیه أقام و ثبت ( و البعاع ) كالسحاب ثقلة من المطر و ( استقلت ) أى نهضت و ارتفعت و استقلت به حملته و رفعته و ( العب ) بالكسر وزان حبر الحمل و الثقل و ( الهوامد ) من الأرض التی لانبات بها و ( زعر ) الجبال بالضمّ جمع أزعر كحمر و أحمر و هى القلیلة النبات و أصله من الزعر بالتحریك و هو قلة الشعر فی الرأس یقال رجل أزعر و ( الأعشاب ) جمع عشب كقفل و هو الرطب من الكلاء و ( بهج ) یبهج من باب منع سرّ و فرح و فی بعض النسخ بضمّ الهاء من باب شرف أى حسن و ( تزدهى ) افتعال من الزّهو و هو الكبر و الفخر و ( البسته ) فی بعض النسخ بالبناء على الفاعل و فی بعضها بالبناء على المفعول و ( الریط ) جمع ریطة بالفتح فیها و هی كلّ ملأة غیر ذات لفقین اى قطعتین كلها نسج واحد و قطعة واحدة ، أو كلّ ثوب رقیق لیّن و ( الأزاهیر ) جمع أزهار جمع زهرة بالفتح و هی النبات أو نورها و قیل الأصفر منه و أصل الزهرة الحسن و البهجة و ( الحلیة ) ما یتزیّن به من مصوغ الذهب و الفضة و المعدنیات و ( سمّطت ) بالسین المهملة على البناء للمفعول من باب التفعیل أى علّقت و فی بعض النسخ الصحیحة بالشین المعجمة من الشمط محرّكة و هو بیاض الرأس یخالط سواده فمن النبات ما یخالط سواده النور الأبیض و فی القاموس شمطه یشمطه خلطه و الاناء ملأه و النخلة انتشر بسرها و الشجر انتشر ورقه و الشمیط من النبات ما بعضه هائج و بعضه أخضر و ( البلاغ ) ما یبتلغ به و یتوسل إلى الشی‏ء المطلوب و ( الفج ) الطریق الواسع بین الجبلین و الفجاج جمعه و ( الجادّة ) وسط الطریق و معظمه

الاعراب

على فی قوله علیه السّلام على مور بمعنى فی كما فی قوله تعالى : دخل المدینة على حین غفلة ، و جملة تلتطم منصوبة المحلّ على الحالیة ، و او اذی بالرفع فاعله ، و ترغو زبدا إن كان ترغو من الرغا فزبدا منصوب بمقدّر أى ترغو قاذفة زبدا ، و إن كان من

-----------
( 1 ) الزور وسط الصدر ، ق

-----------
( 2 ) و فى القاموس فى باب النون البوان بالضم و الكسر عمود للخباء جمعه ابونه و بون بالضم كصرد ، منه

[ 9 ]

الرّغوة فانتصابه به على التجرید أى ترمى زبدا و یشعر بتضمّنه معنى ترمى قوله علیه السّلام فى الخطبة الاولى : فرمى بالزّبد ركامه ، فافهم و مدحوّة منصوبة على الحال ، و فى لجّة إما للظر فیة أو بمعنى على و الأوّل أولى إذ الأصل الحقیقة و قوله : ردّت فاعله ضمیر مستكن عاید إلى الأرض و مفعوله محذوف و هو الضمیر الراجع إلى جماع الماء و الباء فى قوله ، بالراسیات تحتمل الصلة و السّببیة كما سنشیر الیه ، و ذوات الشناخیب بالكسر عطف على جلامیدها ،

و تغلغلها و ركوبها بالجرّ معطوفان على الرسوب ، و قوله : متسربة حال مؤكدة من ضمیر تغلغلها على حدّ قوله تعالى : ولّى مدبرا ، و على فی قوله على تمام مرافقها للاستعلاء متعلّق بمحذوف أى مستقرّین و متمكّنین على تمام مرافقها ، و أرسله جواب إذا تمخضت ، و سحّا حال من مفعول أرسل و المصدر بمعنى الفاعل و قوله : تمریه الجنوب در رأها ضیبه ، الضمیر فى تمریه مفعول بالواسطة و الجنوب فاعله و الدّرر مفعول به أى تمری الجنوب منه درر أهاضیبه ، و الاضافة فی برك بوانیها لأدنى ملابسة

المعنى

اعلم أنّ هذا الفصل من كلامه علیه السّلام مسوق للاشارة إلى قدرته سبحانه و تدبیره فی كیفیّة ایجاد الأرض و دحوها على الماء و خلقة الغمام و المطر و البرق و النبات و الأنهار و الأزهار و متضمّن لما أعدّ اللّه للناس فیها من المنافع العظیمة و الفواید الجسیمة ، و الرفد الروافغ ، و النعم السوابغ و هو قوله علیه السّلام :

( كبس الأرض على مور أمواج مستفحلة ) استعار لفظ الكبس لخلقه لها غائصا معظمها فی الماء كما یغوص و یكبس بعض الزقّ المنفوخ و نحوه فی الماء بالاعتماد علیه ، و وصف الأمواج بالاستفحال لشدّتها أو لكونها كالفحول فی الصّولة ( و لجج بحار زاخرة ) أى كثیرة مائها مرتفعة أمواجها حالكونها ( تلتطم أو اذی أمواجها ) أى تضرب شداید أمواجها بعضها بعضا ( و تصطفق متقاذفات أثباجها ) أى تردّ مترامیات أمواجها العالیة المعظمة ( و ترغو زبدا كالفحول عند هیاجها ) أى تصوت قاذفة زبدا

[ 10 ]

أو ترمى زبدا عند اضطرابه و غلیانه كالفحول الهایجة ( فخضع جماح الماء المتلاطم لثقل حملها ) استعار لفظ الجماع لغلیان الماء و اضطرابه و جریانه على غیر نسق كما یجمح الفرس الجموح بحیث لا یتمكن من ردّه و منعه یقول علیه السّلام : ذلّ اضطراب الماء لثقل حمل الأرض علیه ( و سكن هیج ارتمائه إذ وطئته بكلكها ) أى سكن ثوران ترامیه و تقاذفه حین و طئته الأرض و داسته بصدرها تشبیها لها بالناقة و تخصیص الصدر بالذكر لقوته ( و ذلّ مستخذیا إذ تمعّكت علیه بكواهلها ) أى صار ذلیلا منقادا حین تمرغت علیه الأرض كالدابة المتمرغة و تخصیص الكواهل بالذكر للقوّة أیضا ( فأصبح بعد اصطخاب أمواجه ) و اضطرابها ( ساجیا مقهورا ) أى ساكنا مغلوبا ( و فى حكمة الذلّ منقادا اسیرا ) كالدابة المذللة بالحكمة المنقادة لصاحبها ، هذا و محصل كلامه علیه السّلام من قوله : فخضع إلى هنا أنّ هیجان الماء و غلیانه و موجه سكن بوضع الأرض علیه و استشكل فیه بأنّ ذلك خلاف ما نشاهده و خلاف ما یقتضیه العقل لأنّ الماء السّاكن إذا جعل فیه جسم ثقیل اضطرب و تموّج و صعد علوّا فكیف الماء المتموّج یسكن بطرح الجسم الثقیل فیه و اجیب بأنّ الماء إذا كان تموّجه من قبل ریح هایجة جاز أن یسكن هیجانه بجسم یحول بینه و بین تلك الرّیح ، و لذلك إذا جعلنا فی الاناء ماء ، و روّحناه بمروحة یموّجه فانه یتحرّك ، فان جعلنا على سطح الماء جسما یملؤحافات الاناء و روّحناه بالمروحة فانّ الماء لا یتحرّك لأنّ ذلك الجسم قد حال بین الهواء المجتلب بالمروحة و بین سطح الماء ، فمن الجائز أن یكون الماء الأوّل هائجا لاجل ریح محرّكة له فاذا وضعت الأرض علیه حال بین سطح الماء و بین تلك الریح و قد مرّ فی كلامه علیه السّلام فى الفصل الثامن من فصول الخطبة الأولى ذكر هذه الرّیح و هو قوله علیه السّلام : ثمّ أنشأ سبحانه ریحا اعتقم مهبها و أدام مربها إلى أن قال :

[ 11 ]

أمرها بتصفیق الماء الزخّار و اثارة موج البحار فمخضه مخض السّقاء و عصفت به عصفها بالفضاء ، إلى آخر ما مرّ قال المحدّث العلاّمة المجلسیّ ره فی البحار بعد ذكر هذا الاشكال و الجواب :

و الأولى أن یقال : إنّ غرضه علیه السّلام لیس نفی التموّج مطلقا بل نفى الشدید الذى كان للماء اذ حمله سبحانه على متن الریح العاصفة و الزعزع القاصفة بقدرته الكاملة و أنشأ ریحا تمخّضه مخض السقاء فكانت كرة الماء تدفق من جمیع الجوانب و ترد الرّیح أوّله على آخره و ساجیه على مائره كما مرّ فی كلامه علیه السّلام أى فى الفصل المذكور من الخطبة الأولى ، ثمّ لما كبس الأرض بحیث لم یحط الماء بجمیعها فلا ریب فى انقطاع الهبوب و التمویج من ذلك الجانب المماسّ للأرض من الماء و أیضا لمّا منعت الأرض سیلان الماء من ذلك الجانب إذ لیست الأرض كالهواء المنفتق المتحرّك الذى كان ینتهی الیه ذلك الحدّ من الماء كان ذلك أیضا من أسباب ضعف التموّج و قلّة التّلاطم و أیضا لمّا تفرقت كرة الماء فى أطراف الأرض و مال الماء بطبعه الى المواضع المنخفضة من الأرض و صار البحر الواحد المجتمع بحارا متعدّدة و ان اتّصل بعضها ببعض و احاطت السواحل بأطراف البحار بحیث منعت الهبوب إلاّ من جهة السّطح الظاهر سكنت الفورة الشدیدة بذلك التفرّق و قلّة التعمّق و انقطاع الهبوب ، و كلّ ذلك من أسباب السّكون الذى أشار الیه علیه السّلام و أقول : و ممّا یبیّن ذلك أنه إذا فرضنا حوضا یكون فرسخا فی فرسخ و قدّرنا بناء عمارة عظیمة فی وسطه فلا ریب فی أنّه یقلّ بذلك أمواجه ، و كلّما وصل موج من جانب من الجوانب الیه یرتدع و یرجع ثمّ إنّ هذه الوجوه إنما تبدى جریا على قواعد الطبیعیّین و خیالاتهم الواهیة و إلاّ فبعد ما ذكره علیه السّلام لا حاجة لنا الى إبداء وجه ، بل یمكن أن یكون لخلق الأرض و كبسها فی الماء نوع آخر من التأثیر فی سكونه لا تحیط به عقولنا الضعیفة كما قال علیه السّلام : ( و سكنت الأرض ) حالكونها ( مدحوّة ) مبسوطة ( فى لجّة تیاره )

[ 12 ]

أى أعمق موجه و معظمه ( و ردّت الماء من نخوة بأوه و اعتلائه ) أى فخره و ترفعه ( و شموخ انفه و سمّو غلوائه ) أى تكبّره و علوّ غلوّه و هذه كلّها استعارات للماء فی هیجانه و اضطرابه بملاحظة مشابهته بالانسان المتجبّر المتكبّر التیاه فی حركاته و أفعاله و الغرض بیان سكون الأرض فی الماء المتلاطم و منعها إیّاه من تموّجه و هیجانه ( و كعمته على كظّة جریته ) و المراد بكظّة الجریة ما یشاهد من الماء الكثیر فی جریانه من الثقل نحو ما یعتری المملی من الطعام ، أو أراد به شدّة جریانه و طول ملازمته له ، أو التعب العارض له من الجریان على سبیل الاستعارة تشبیها له بالانسان المتعب من كثرة المزاولة لفعل ( فهمد بعد نزقاته ) أراد به سكونه بعد و ثباته و ( لبد بعد زیفان و ثباته ) أى أقام بعد تبختره فی طفراته ( فلما سكن هیج الماء من تحت أكنافها ) یعنى أطراف الأرض و جوانبها ( و حمل شواهق الجبال البذخ على اكتافها ) استعار علیه السّلام لفظ الاكتاف للأرض لكونها محلا لحمل ما یثقل من الجبال كما أنّ كتف الانسان و غیره من الحیوان محلّ ،

لحمل الأثقال ( فجر ینابیع العیون ) لعله علیه السّلام اعتبر فی الینبوع الجریان بالفعل فیكون من قبیل اضافة الخاص الى العام ، أو التكریر للمبالغة ، و إن كان الینبوع بمعنى الجدول الكثیر الماء على ما مرّ فهو مستغن عن التكلّف و قوله :

( من عرانین انوفها ) من باب الاستعارة تشبیها للجبال بالانسان و لأعالیها و رؤوسها بعرنینه و أنفه ، و انما خصّ الجبال بتفجّر العیون فیها لأنّ العیون اكثر ما یتفجّر من الجبال و الأماكن المرتفعة و أثر القدرة فیها أظهر و نفعها أتمّ ( و فرقها ) أى الینابیع ( فى سهوب بیدها و أخادیدها ) المراد بالأخادید مجارى الأنهار ( و عدل حركاتها بالراسیات من جلامیدها ) قال المحدّث المجلسیّ « قد » لعلّ تعدیل الحركات بالراسیات أى الجبال الثابتات جعلها عذیلا للحركات بحیث لا تغلبه أسباب الحركة فیستفاد سكونها فالباء صلة

[ 13 ]

لا سببیة ، أو المعنى سوّى الحركات فی الجهات أى جعل المیول متساویة بالجبال فسكنت لعدم المرجّح فالباء سببیة ، و یحتمل أن یكون المراد أنه جعلها بالجبال بحیث قد تتحرّك بالزلازل و قد لا تتحرّك و لم یجعل الحركة غالبة على السّكون مع احتمال كونها دائما متحرّكة بحركة ضعیفة غیر محسوسة ، و من ذهب الى استناد الحركة السریعة الى الأرض لا یحتاج إلى تكلّف و كیف كان فالمعنى أنه سبحانه عدل حركات الأرض بالجبال الثابته من صخورها و ب ( ذوات الشناخیب الشمّ من صیاخیدها ) أى بصاحبات الرؤوس المرتفعة من صخورها الصلبة ( فسكنت ) الأرض ( من المیدان ) و الاضطراب ( برسوب الجبال فى قطع ادیمها ) أى دخولها فی قطعات وجه الأرض و أعماقها ( و تغلغلها متسربة فی جوبات خیاشیمها ) أى دخولها حالكونها نافذة فى حفرات انوف الأرض و فرجاتها ( و ركوبها أعناق سهول الأرضین و جراثیمها ) استعار لفظ الركوب للجبال و الأعناق للأرضین كنایة عن الحاقهما بالقاهر و المقهور و ذكر السّهول ترشیح ، و لعلّ المراد بجراثیمها المواضع المرتفعة منها و مفاد هذه الفقرات أنّ الأرض كانت متحرّكة مضطربة قبل خلق الجبال فسكنت بها ، و ظاهره أنّ لنفوذ الجبال فى أعماق الأرض و ظهورها و ارتفاعها عن الأرض كلیهما مدخلا فی سكونها و قد مرّ الكلام فى ذلك فی شرح الفصل الثالث من فصول الخطبة الاولى فتدكر ( و فسح بین الجوّ و بینها ) لعلّ فی الكلام تقدیر مضاف أى وسّع بین منتهى الجوّ و بینها ،

أو المراد بالجوّ منتهاه إى السّطح المقعر للسماء ( و أعدّ الهواء متنسّما لساكنها ) أى جعل الهواء محلاّ لطلب النسیم و استنشاقه و فائدته ترویح القلب حتّى لا یتأذّى بغلبة الحرارة ( و أخرج الیها أهلها على تمام مرافقها ) و المراد به ایجادهم و إسكانهم فیها بعد تهیئة ما یصلحهم لمعاشهم و التزوّد لمعادهم ( ثمّ لم یدع ) سبحانه و تعالى ( جرز الأرض التی ) لا نبات بها و لا ماء من حیث إنها ( تقصر میاه العیون عن ) سقى ( روابیها ) و مرتفعاتها ( و لا تجدجد اول الأنهار ذریعة )

[ 14 ]

و وسیلة ( الى بلوغها ) و الوصول إلیها ( حتى أنشألها ناشئة سحاب تحیى مواتها ) من باب المجاز فی الاسناد ( و ) كذلك ( تستخرج نباتها ) لأنّ المحیى و المخرج هو اللّه سبحانه و السحاب سبب قال اللّه تعالى :

وَ اللَّهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فی ذلِكَ لِآیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ .

و قال : وَ هُوَ الَّذی أَنْزَلَ مِنَ السَّمآءِ ماءً فَأَخْرَجنا بِه‏ نَباتَ كلِّ شَیْ‏ءٍ .

( الف ) تعالى ( غمامها ) الضمیر راجع إلى الأرض كسایر الضمایر و الاضافة لأدنى ملابسة و المراد أنه سبحانه ركب السحاب المعدّة لسقیها ( بعد افتراق لمعه و تباین قزعه ) أى بعد ما كانت أجزائها اللاّمعة متفرّقة و قطعاتها متباینة متباعدة ( حتى اذا تمخضت لجّة المزن فیه ) الضمیر راجع الى المزن أى حتى اذا تحرّكت اللجّة أى معظم الماء المستودع فی الغیم و استعدّت للنّزول ( و التمع برقه فی كففه ) أى أضاء البرق فی جوانبه و حواشیه ( و لم ینم و میضه ) أى لم ینقطع لمعان البرق ( فی كنهور ربابه ) أى فى القطع العظیمة من سحابه البیض ( و متراكم سحابه ) أى المجتمع الذى ركب بعضه بعضا ( أرسله ) اللّه سبحانه ( سحّامتدار كا ) أى حالكونه یصبّ الماء صبّا متلاحقا ( قد أسفّ هیدبه ) و دنا من الأرض ما تدلّى منه حالكونه ( تمریه الجنوب درر أهاضیبه ) أى تستخرج منه الجنوب أمطاره المنصبّة ، و الجنوب ریح مهبها من مطلع سهیل إلى مطلع الثریّا ، و هى أدرّ للمطر و لذا خصّها بالذكر و قوله علیه السّلام ( و دفع شآبیبه ) أراد به الدّفعات من المطر المنزلة بشدّة و قوّة ( فلما ألقت السحاب برك بوانیها ) استعار علیه السّلام لفظ البرك و البوان للسحاب و اسند إلیه الالقاء تشبیها لها بالجمل الذى أثقله الحمل فرمى بصدره الأرض ، أو بالخیمة التی جرّ عمودها على اختلاف التفسرین المتقدّمین ( و بعاع ما استقلّت به من العب‏ء

[ 15 ]

المحمول علیها ) أى ثقل ما ارتفعت به من الحمل المحمول علیها یعنى المطر ( أخرج ) سبحانه ( به ) أى بذلك العب‏ء ( من هو امد الأرض ) التی لا حیاة بها و لا عود ( النبات ) كما قال تعالى :

وَ تَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجِ بَهیجٍ .

( و من زعر الجبال ) أى المواضع القلیلة النّبات منها ( الأعشاب ) و الرّطب من الكلا ( فهى ) أى الأرض ( تبهج ) و تفرح ( بزینة ریاضها ) و مستنقع میاهها ( و تزدهى ) و تفتخر ( بما البسته من ریط أزاهیرها ) أى بأشجار البست الأرض إیّاها لباس انوارها و على ما فى بعض النسخ من كون البسته بصیغة المجهول فالمعنى أنّ الأرض تفتخر بما اكتسبت به من النبات و الأزهار و الأنوار فیكون لفظة من على هذا بیانا لما كما أنها على الأوّل صلة لألبسته ، و الثانى أظهر ( و ) تتكبّر ب ( حلیة ما سمّطت ) و علّقت ( به من ناضر أنوارها ) أى أنوارها المتصفة بالنضرة و الحسن و الطراوة ( و جعل ) اللّه سبحانه ( ذلك ) أى ما انبت من الأرض ( بلاغا للأنام ) یبتلغون به و یتوسلون إلى مقاصدهم و مطالبهم ( و رزقا للأنعام ) تأكل منه و ترعى عند جوعها و حاجتها قال تعالى :

وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمآءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِه‏ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ .

( و خرق الفجاج فى آفاقها ) أى خلق الطرق على الهیئة المخصوصة بین الجبال فى نواحى الأرض و أطرافها قال سبحانه :

الَّذی جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَكُمْ فیها سُبُلاً لَعَلَكُمْ تَهْتَدُونَ و قال : أَللَّهُ الَّذی جَعلَ لكُمُ الْأَرْضَ بِساطاً لِتَسْلُكُوا مِنْها سُبُلاً فِجاجاً .

[ 16 ]

( و أقام المنار للسالكین فى جواد طرقها ) و المراد بالمنار العلامات التی یهتدى بها السالكون من الجبال و التلال أو النجوم ، و الأول أظهر بملاحظة المقام و اعلم أنّ هذا الفصل لمّا كان متضمّنا لبعض ما فی عالم العناصر من دلائل القدرة و بدائع الحكمة و عجائب الصنعة و ما أودع اللّه سبحانه فیه من المنافع العامة و الفوائد التّامة لا جرم أحببت تذییل المقام بهدایات فیها درایة على مقتضى الترتیب الذّكری الّذی جرى علیه هذا الفصل فأقول : و باللّه التكلان و هو المستعان

الهدایة الاولى فى دلایل القدرة فی الأرض

و المنافع المعدّة فیها للخلق و هى كثیرة لا تحصى لكنّا نقتصر على البعض بما ورد فى الكتاب و أفاده اولوا الألباب فمنها أنه سبحانه جعلها مدحوّة على الماء و بارزة منه مع اقتضاء طبعها الغوص فیه و إحاطة البحار بها ، و ذلك لحكمة الافتراش و أن یكون بساطا للنّاس كما قال تعالى :

الَّذی جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّمآءِ بَناءً و قال : الَّذی جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً و قال : الَّذی جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِساطاً .

فلو كانت غائصة فى الماء لبطل تلك الحكمة فأخرج سبحانه بعض جوانبها من المآء كالجزیرة البارزة حتى صلحت لأن تكون فراشا و مهادا و منها كونها ساكنة فى حیزها الطبیعى و هو وسط الأفلاك لأنّ الأثقال بالطبع تمیل إلى تحت كما أنّ الخفاف بالطبع تمیل إلى فوق ، و الفوق من جمیع الجوانب مایلی السماء و التحت مایلی المركز ، فكما أنه یستبعد حركة الارض فیما بیننا إلى جهة السماء فكذلك یستبعد هبوطها فی مقابلة ذلك لأنّ ذلك الهبوط صعود أیضا إلى السماء فاذن لاحاجة فى سكون الأرض و قرارها إلى علاقة من فوقها

[ 17 ]

و لا دعامة من تحتها ، بل یكفی فی ذلك ما أعطاها فالقها ، و ركز فیها من المیل الطبیعى إلى الوسط الحقیقى بقدرته إنَّ اللَّهَ یُمْسِكُ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ . و منها توسّطها فى الصلابة و اللّین :

هُوَ الَّذی جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فی مَناكِبِها .

اذ لو كانت فی غایة الصلابة كالحجر لكان المشى و النوم علیها ممّا یولم البدن و لتعذرت الزراعة علیها و لا متنع إجراء الأنهار و حفر الآبار فیها و لم یمكن اتخاذ الأبنیة و الآنیة منها لتعذّر تركیبها ، و لو كانت فى غایة اللین بحیث تغوص فیه الرّجل كالماء لا متنع الاستقرار و الافتراش و النوم و المشى و استحال الزرع و الحرث و منها أنه جعل لونها الغبراء لتكون قابلة للانارة و الضیاء إذ ما كان فى غایة اللّطافة و الشفّافیة لا یستقرّ النور علیه ، و ما كان كذلك فانه لا یتسخّن بالشمس فكان یبرد جدّا و لا یمكن جواره ، هكذا قال الرازى و صدر المتألهین . و الأولى ما فى شرح البحرانى « قد » من أنها لو كانت مخلوقة فی غایة الشفافیة و اللطافة فامّا أن تكون مع ذلك جسما سیّالا كالهواء لم یتمكن من الاستقرار علیه ، أو یكون جسما ثابتا صقیلا براقا احترق الحیوان و ما علیها بسبب انعكاس أشعة الشمس علیها كما یحرق القطن إذا قرب من المرایا المحاذیة للشّمس و البلور ، لكنها خلقها غبراء لیستقرّ النّور على وجهها فیحصل فیها نوع من السخونة ، و خلقها كثیفة لئلاّ تنعكس الأشعة منها على ما فیها فتحرقه ، فصارت معتدلة فی الحرّ و البرد تصلح أن تكون فراشا و مسكنا للحیوان و منها كونها یتولّد منها النبات و الحیوان و المعادن وَ أَنْبَتْنا فیها مِنْ كُلِّ شَیْ‏ءٍ مَوْزُونٍ .

[ 18 ]

و منها أن یتخمّر الرّطب بهافیحصل التماسك فی أبدان المركبات و منها اختلاف بقاعها فمنها أرض رخوة و صلبة و رملة و سبخة و عذبة و حزنة و سهلة ، و قال تعالى وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ .

و منها اختلاف ألوانها فأحمر و أبیض و أسود و رمادی اللّون و أغبر ، قال سبحانه وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابیبُ سُودٌ و منها انصداعها بالنبات وَ الْأَرْضِ ذات الصَّدْعِ و منها كونها خازنة للماء المنزّل من السماء فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْكنّاهُ فِی الْأَرْضِ وَ إِنّا عَلى‏ ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ .

و منها إجراء العیون و الأنهار فیها أَنْزَلَ مِنَ السَّمآءِ ماءً فَسَلَكَهُ یَنابیعَ فِی الْأَرْضِ أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهاراً .

و منها أنّ لها طبع السماحة و الجود تدفع إلیها حبّة واحدة و هی تردّها علیك سبعمأة كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سنابِلَ فی كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِأَةُ حَبَّةٍ .

و منها موتها فی الشّتآء و حیاتها فى الرّبیع فَسُقْناهُ إِلى‏ بَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَحْیَیْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ .

[ 19 ]

و منها انبثات الدّواب المختلفة فیها وَ بَثَّ فیها مِنْ كُلِّ دآبَّةٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشی عَلی بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشى‏ عَلى رِجْلَینِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشی عَلى أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ ما یَشآءُ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ .

و منها كونها مبدء الخلایق و منشأها مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فیها نُعیدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى‏ .

و جعل ظهرها مقرّ الأحیا و بطنها موطن الأموات أَلَمْ نَجْعَل الْأَرْضَ كِفاتاً أَحیآءً وَ أَمْواتاً .

و منها ما فیها من النباتات المختلفة الألوان و الأنواع و المنافع وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ .

فبعضها للانسان و بعضها للحیوان كُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَكُمْ .

و ما للانسان بعضها طعام و بعضها إدام و بعضها فواكه و بعضها دواء و بعضها لباس كالقطن و الكتان و منها ما فیها من الأحجار المختلفة ، فبعضها للزینة كالدّرّ و الیاقوت و العقیق و نحوها ، و بعضها للحاجة كما تستخرج منه النّار ، فانظر الى قلّة الأوّل و كثرة الثانی ، ثمّ انظر إلى قلّة المنفعة بذلك الخطیر و كثرة المنفعة بذلك الحقیر إلى غیر ذلك من آثار القدرة و دلائل الصنع و العظمة و العجائب و الغرائب التى یعجز عن إدراك معشارها عقول البشر ، و یحتار فى البلوغ إلیها الأذهان و الفكر

الثانیة فی انفجار الینابیع و العیون من الأرض

المشار إلیه بقوله علیه السّلام : فجر

[ 20 ]

ینابیع الأرض من عرانین انوفها ، فأقول : ظاهر قوله سبحانه :

أَلَمْ أَتَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمآءِ ماءً فَسَلَكَهُ یَنابیعَ فِی الْأَرْضِ ثُمَّ یُخْرجُ بِه‏ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ و قوله : أَفَرَ أَیْتُمُ الْمآءَ الَّذی تَشْرَبُونَ ءَأَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ .

هو كون ماء العیون و الأنهار هو الماء المنزل من السحاب ، و به صرّح جمع من الأصحاب فى باب طهوریة الماء بقول مطلق بعد الاستدلال علیها بقوله سبحانه :

وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّمآءِ مآءً طَهُوراً .

و یدلّ علیه ما رواه علىّ بن إبراهیم فى تفسیره قال فى روایة أبى الجارود عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالى :

وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّمآءِ مآءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنّاهُ فِی الْأَرْضِ .

فهی الأنهار و العیون و الآبار ، و محصّل ذلك أنّ القادر المختار أنزل بقدرته الكاملة و حكمته البالغة من السّماء ماء فأسكنه فى الأرض و أخرج منه فى العیون و الآبار و القنى و الأنهار ما اقتضاه الحكمة و التدبیر فى بقاء نوع الانسان و الحیوان و إصلاح النّباتات و الزراعات و غیر ذلك من وجوه الحاجات ، و إلیه ذهب أبو البركات البغدادى حیث قال : إنّ هذه المیاه متولّدة من أجزاء مائیة متولّدة من أجزاء متفرّقة فی ثقب أعماق الأرض و منافذها إذا اجتمعت ، و یدلّ علیه أنّ میاه العیون و الأنهار تزید بزیادة الثلوج و الأمطار و قالت الحكماء : إنّ البخار إذا احتبس فی داخل من الأرض لما فیها من ثقب و فرج یمیل إلى جهة فیبرد بها فینقلب میاها مختلطة بأجزاء بخاریة ، فاذا كثر لوصول مدد متدافع إلیه بحیث لا تسعه الأرض أوجب انشقاق الأرض و انفجرت منه العیون .

[ 21 ]

أمّا الجاریة على الولاء فهى إما لدفع تالیها سابقها أولا نجذابه إلیه لضرورة عدم الخلاء بأن یكون البخار الذی انقلب ماء و فاض إلى وجه الأرض ینجذب إلى مكانه ما یقوم مقامه لئلاّ یكون خلاء فینقلب هو أیضا ماء و یفیض ، و هكذا استتبع كلّ جزء منه جزء آخر و أما العیون الرّاكدة فهی حادثة من أبخرة لم تبلغ من قوّتها و كثرة موادّها أن یحصل منها معاونة شدیدة أو یدفع اللاّحق السابق و أما میاه القنى و الآبار فهى متولّدة من أبخرة ناقصة القوّة عن أن یشقّ الأرض ، فاذا ازیل ثقل الأرض عن وجهها صادفت منفذا تندفع إلیه بأدنى حركة فان لم یجعل هناك مسیل فهو البئر ، و إن جعل فهو القناة ، و نسبة القنا إلى الآبار كنسبة العیون السیالة إلى الراكدة ، و إنما كثر تفجّر العیون فى الجبال و الأماكن المرتفعة لشدّة احتقان الأبخرة تحتها بالنسبة إلى سایر الأماكن الهابطة الرّخوة ،

فانّ الأرض إذا كانت رخوة نفضت « نفذت خ ل » فلا یكاد یجتمع منه قدر ما یعتدّ به و قال الشیخ : هذه الأبخرة إذا انبعث عیونا أمدّت البحار بصبّ الأنهار إلیها ثمّ ارتفع من البحار و البطایح و الأنهار و بطون الجبال خاصة أبخرة اخرى ، ثمّ قطرت ثانیا إلیها فقامت بدل ما یتحلّل منها على الدّور دائما

الثالثة

فی حكمة خلق الهواء المشار إلیها بقوله : و أعدّا لهواء متنسما لساكنها ،

فأقول : فیه نفع عظیم للانسان و الحیوان ، لأنّه من ضروریّات العیش لأنها مادّة النفس الذى لو انقطع ساعة عن الحیوان لمات ، و قیل هنا : إنّ كلّ ما كانت الحاجة إلیه أشدّ كان وجدانه أسهل و لمّا كان احتیاج الانسان إلى الهواء أعظم الحاجات حتّى لو انقطع عنه لحظة لمات لا جرم كان وجدانه أسهل من وجدان كلّ شی‏ء ،

و بعد الهواء الماء ، فانّ الحاجة إلیه أیضا شدیدة فلا جرم سهل أیضا وجدان الماء ،

و لكن وجدان الهواء أسهل لأنّ المآء لا بدّ فیه من تكلّف الاغتراف بخلاف الهواء

[ 22 ]

فانّ الآلات المهیّاة لجذبه حاضرة أبدا ثمّ بعد الماء الحاجة إلى الطعام شدیدة و لكن دون الحاجة إلى الماء فلا جرم كان تحصیل الطعام أصعب من تحصیل الماء و بعد الطعام الحاجة إلى تحصیل المعاجین و الادویة النّادرة قلیلة فلا جرم عزّت هذه الأشیاء ، و بعد المعاجین الحاجة إلى أنواع الجواهر من الیاقوت و الزبرجد نادرة جدّا فلا جرم كانت فى نهایة العزّة ،

فثبت أنّ كلّ ما كان الاحتیاج إلیه أشدّ كان وجدانه أسهل و كلّ ما كان الحاجة إلیه أقلّ كان وجدانه أصعب ، و ما ذاك إلاّ رحمة منه سبحانه على العباد قال الشاعر :

سبحان من خصّ القلیل بعزّة
و النّاس مستغنون عن أجناسه

و أذّل أنفاس الهواء و كلّ ذى
نفس لمحتاج الى انفاسه

الرابعة فی دلایل القدرة و براهین الجلال و الجبروت

فی خلق السّحاب و المطر و البرد و الثلج و الرّعد و البرق و الصواعق قال تعالى :

هُوَ الَّذی یُریكُمُ البَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنْشِى‏ءُ السَّحابَ الثِّقالَ وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مَنْ خیفَتِه‏ وَ یُرْسِلُ الصّواعِقَ فَیُصیبُ بها مَنْ یَشآء وَ هُمْ یُجادِلُونَ فِى اللَّهِ وَ هُوَ شَدیدُ الْمِحالِ .

قال الرازیّ : فی كونها خوفا و طمعا وجوه الاول عند لمعان البرق یخاف وقوع الصّواعق و یطمع فی نزول الغیث الثانى أنه یخاف من المطر من له فیه ضرر كالمسافر و كمن فی خزینته التمر و الزبیب و یطمع فیه من له نفع الثالث أنّ كلّ شی‏ء یحصل فى الدنیا فهو خیر بالنسبة إلى قوم و شرّ بالنسبة إلى آخر فكذلك المطر خیر فی حقّ من یحتاج فی أوانه و شرّ فی حقّ من یضرّه ذلك إما بحسب المكان أو بحسب الزّمان ثمّ اعلم أنّ حدوث البرق دلیل عجیب على قدرة اللّه سبحانه و بیانه أنّ السحاب

[ 23 ]

لا شك أنه جسم مركب من أجزاء مائیة و أجزاء هوائیة « ناریة ظ » و لا شكّ أنّ الغالب علیه الاجزاء المائیة و الماء جسم بارد رطب و النّار جسم حارّ یابس ، فظهور الضّد من الضدّ التام على خلاف العقل فلا بدّ من صانع مختار یظهر الضدّ من الضدّ فان قیل : لم لا یجوز أن یقال : إنّ الرّیح احتقن فی داخل جرم السحاب و استولى البرد على ظاهره فانجمد السطح الظاهر منه ، ثمّ إنّ ذلك الرّیح یمزقه تمزیقا عنیفا فیتولّد من ذلك التمزیق الشّدید حركة عنیفة و الحركة العنیفة موجبة للسخونة و هی البرق فالجواب أنّ كلّ ما ذكرتموه خلاف المعقول من وجوه :

الأوّل أنه لو كان الأمر كذلك لوجب أن یقال أینما حصل البرق فلا بدّ و أن یحصل الرعد و هو الصوت الحاصل من تمزّق السحاب و معلوم أنه لیس الأمر كذلك فانه كثیرا ما یحدث البرق القوى من غیر حدوث الرعد الثّانى أنّ السخونة الحاصلة بسبب قوّة الحركة مقابلة بالطبیعة المائیة الموجبة للبرد ، و عند حصول هذا المعارض القوى كیف تحدث النّاریة بل نقول :

النیران العظیمة ینتفى لصبّ الماء علیها و السّحاب كلّه ماء فكیف یمكن أن یحدث فیه شعلة ضعیفة ناریة الثالث من مذهبكم أنّ النار الصرفة لا لون لها البتة فهب أنه حصلت الناریة بسبب قوّة المحاكة الحاصلة فی أجزاء السحاب ، لكن من أین حدث ذلك اللّون الأحمر ، فثبت أنّ السبب الذی ذكروه ضعیف و أنّ حدوث النّار الحاصلة فى جرم السحاب مع كونه ماء خالصا لا یمكن إلاّ بقدرة القادر الحكیم و قال فی قوله : و ینشى‏ء السحاب الثقال : السحاب اسم الجنس و الواحدة سحابة ، و الثقال جمع ثقیلة أى الثقال بالماء و اعلم أنّ هذا أیضا من دلائل القدرة و العظمة ، و ذلك لأنّ هذه الأجزاء المائیة إمّا یقال إنّها حدثت فی جوّ الهواء أو یقال إنها تصاعدت من وجه الأرض فان كان الأول وجب أن یكون حدوثها باحداث محدث حكیم قادر و هو المطلوب

[ 24 ]

و إن كان الثانى و هو أن یقال إنّ تلك الأجزاء تصاعدت من الأرض فلمّا وصلت إلى الطبقة الباردة من الهواء بردت فثقلت و رجعت إلى الأرض فنقول : هذا باطل ، و ذلك لأنّ الأمطار مختلفة ، فتارة تكون القطرات كبیرة ، و تارة صغیرة ، و تارة تكون متقاربة ، و اخرى تكون متباعدة ، و تارة تدوم مدّة نزول المطر زمانا طویلا ، و تارة قلیلا ، فاختلاف الأمطار فی هذه الصفات مع أنّ طبیعة الأرض واحدة و طبیعة الأشعّة المسخنة للبخارات واحدة لا بدّ و أن یكون بتخصیص الفاعل المختار و أیضا فالتجربة دلّت على أنّ للدّعاء و التضرّع فی نزول الغیث أثرا عظیما و لذلك شرعت صلاة الاستسقاء فعلمنا أنّ المؤثّر فیه قدرة الفاعل لا الطبیعة الخاصة و فی الصافی فی قوله : وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ ، روى عن النبیّ صلّى اللّه علیه و آله و سلّم أنه سئل عن الرعد فقال : ملك موكّل بالسحاب معه مخاریق من النّار یسوق بها السحاب و فى الفقیه روى أنّ الرّعد صوت ملك أكبر من الذباب و أصغر من الزنبور و فیه عن الصادق علیه السّلام أنّه بمنزلة الرجل یكون فى الابل فیزجرها هاى هاى كهیئة ذلك و قوله وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خیفَتِهِ من خوفه و اجلاله وَ یُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَیُصیبُ بِهِ مَنْ یَشآءُ من عباده فیهلكه وَ هُمْ یُجادِلُونَ فِى اللَّهِ .

حیث یكذبون رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فیما یصفه تعالى من التفرّد بالالوهیّة وَ هُوَ شَدیدُ الْمِحالِ .

أى المماحلة و المكایدة لأعدائه و قیل : من المحل أى شدید القوّة و قال علیّ بن إبراهیم القمّی أى شدید الغضب هذا و قال الرّازی فی تفسیر قوله سبحانه :

أَ لَمْ تَرَ أنَ اللَّهَ یُزْجی سَحاباً ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُكاماً فَتَرى الْوَدْقَ یَخْرُجُ

[ 25 ]

مِنْ خِلالِه‏ :

قال أهل الطبایع : إنّ تكوّن السحاب و المطر و الثلج و البرد و الطلّ و الصقیع فى أكثر الأمر یكون من تكاثف البخار ، و فى الأقلّ من تكاثف الهواء ،

أمّا الأول فالبخار الصّاعد أن كان قلیلا و كان فی الهواء ، من الحرارة ما یحلّل ذلك البخار فحینئذ ینحلّ و ینقلب هواء ، و أمّا إن كان البخار كثیرا و لم یكن فى الهواء من الحرارة ما یحلّله فتلك الأبخرة المتصاعدة إمّا أن یبلغ فی صعودها إلى الطبقة الباردة من الهواء أولا تبلغ ، فان بلغت فامّا أن یكون البرد قویّا أو لا یكون ، فان لم یكن البرد هناك قویا تكاثف ذلك البخار بذلك القدر من البرد و اجتمع و تقاطر فالبخار المجتمع هو السحاب ، و المتقاطر هو المطر و الدیمة ، و الوابل إنما یكون من أمثال هذه الغیوم و أمّا إن كان البرد شدیدا فلا یخلو إمّا أن یصل البرد إلى الأجزاء البخاریة قبل اجتماعها و انحلالها حبّات كبارا ، أو بعد صیرورتها كذلك ، فان كان على الوجه الأوّل نزل ثلجا ، و إن كان على الوجه الثانى نزل بردا و أمّا إذا لم تبلغ الأبخرة إلى الطبقة فهی إمّا أن تكون قلیلة أو تكون كثیرة ، فان كانت كثیرة فهی تنعقد سحابا ماطرا و قد لا تنعقد ، أمّا الأوّل فذاك لأحد أسباب خمسة أولها إذا منع هبوب الرّیاح عن تصاعد تلك الأبخرة و ثانیها أن تكون الرّیاح ضاغطة لها إلى اجتماع بسبب وقوف جبال قدام الرّیح و ثالثها أن تكون هناك ریاح متقابلة متضادّة فتمتنع صعود الأبخرة حینئذ و رابعها أن یعرض للجزء المتقدم وقوف لثقله و بطوء حركته ثمّ تلتصق به سائر الأجزاء الكثیرة المدد و خامسها لشدّة برد الهواء القریب من الأرض فقد یشاهد البخار یصعد فی بعض الجبال صعودا یسیرا حتى كأنّه مكبة موضوعة على و هدة و یكون الناظر إلیها فوق تلك الغمامة و الذین یكونون تحت الغمامة یمطرون و الذین یكونون فوقها یكونون فی الشمس أمّا إذا كانت الأبخرة القلیلة الارتفاع قلیلة لطیفة فاذا ضربها برد اللیل


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر